|
| |
|
دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦
مكاشفه
از پشت فاصله تا عمق خاطره تكرار آينه بود از روبرو كه مي نگري همراز آينه اين چهره كبود نيست اين چشم جستجو يا كند وكاو نوعي مكاشفه است نوعي مغازله ياگونه اي متاركه سر در گمي نشانه همخوابگي است با خاطره با فاصله نوعي سفر بدون هزينه از جيب هر چند هزينه سنگينش بر عهده خيال ودل است از پشت فاصله تا عمق خاطره تكرار حادثه بود یکشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٥
ْْضد خاطرات
ديروز كه رفتم دختركم صبا را از مدرسه به خانه بياورم.هنوز سوار ماشين نشده، گفت بابا تبريك مي گويم گفتم براي چي؟ گفت صدام همون كه عمو حميد رو شهيد كرد اعدام شد.تعجب كردم.پيش خودم گفتم لابد معلم مدرسه چيزي گفته است.صحنه اعدام صدام را از الجزيره و العربيه ديده بودم.باورم نمي شد كه ديكتاتور اين قدر درهم شكسته و ترحم برانگيزشده باشد.حس دوگانه اي داشتم نمي دانستم شاد باشم يا اندوهگين.براي مني كه از نزديك جنايت او را لمس كرده بودم و برادر كوچكترم را و خيلي از دوست هاي نزديكترم را در كنارم از دست داده بودم خيلي خيلي سخت بود.نمي دانم چرا حس غريب و دوگانه اي داشتم و دارم.گاهي اصلا دلم نمي خواست صحنه اعدام را مي ديدم حتي وقتي جلاد گفت اين پارچه سياه درد را كمتر مي كند وبهتر است دور گردنت بسته شود و صدام با حالتي بسيار رقت آور موافقت كرد بسيار متاسف شدم.باورم نمي شد كسي را در صفحه تلوزيون مي ديدم كه سالها پيش دستور داده بود تا خيلي ها را بكشندو بسوزانند. يا به داخل چرخ گوشت بزرگ بياندازند و..... ياد يكي از تلخ ترين روزهاي زندگيم افتادم كه رفتم جسد برادرم را در خيابان بهشت (پزشكي قانوني) شناسايي كنم .مسئول سرد خانه مرا در ميان انبوه جنازه ها در سردخانه رها كرد و رفت.لامپ كم نوري داشت سو سو مي زد.تك تك جنازه هارا برانداز مي كردم و تنها در ميان اين همه جسد خون آلودمثل ديوانه ها دنبال برادرم مي گشتم.سردم شده بود .گيج و منگ دور خودم مي چرخيدم.نمي دانستم اصلا چه بايد بكنم.در جبهه جنگ خيلي از دوستانم را ديده بودم كه چگونه پر پر شدند.اما اينجا گيج گيج بودم.زمان انگار يخ زده بود.نمي دانم چه شد كه مسئول سردخانه يادش افتاد و آمد دررا باز كرد و بلند و راحت پرسيد پيدا كردي اخوي؟! بي اختيار گفتم نه از در آمد جلو كمي گشت و گفت بيا ببين همينه؟! صورتش حميد رضا نبود اما هيكل رشيد و قد بلندو بالايش برادرم بود.چيزي از چهره زيبايش نمانده بود تركش ها نيمهء بيشتر صورتش را نمي دانم به كجا برده بودند.سرخانه چي ديد در جا خشكم زده است.منگ و گنگ پايين جنازه نشسته و حيران به صورتي كه نمي دانم تركشها كجا برده اند؛ زل زده ام.مادرم سفارش كرده بود كه انگشت سوم پاي چپش خال نسبتا بزرگي هست ديدم خال سر جايش بود اما صورتش را نمي دانم تركش ها با خود كجا برده بودند.دست سردخانه چي بر دوشم بود و داشت كمكم مي كرد كه از آنجا بيرون بيايم.اما من همانجا كنار جنازه حميد تا ابد مانده بودم .مي دانستم از پس اين داغ ابدي ديگر هيچ چيزي در جهان شادم نمي كند حتي تبريك صبا هم پس از بيست سال قدمت اين داغ، خوشحالم نكرد.بيرون از سردخانه هوا خيلي خيلي گرم بود اما من خيلي خيلي سردم بود.يعني هميشه سردم بود و هست. صبادوباره از من پرسيد چرا خوشحال نيستي بابا؟ ضد خاطرات من و خاطراتم دو تا از صميمي ترين دوستان هميم دو تا آشناي قديمي دو تا چشم همسايهء روبروييم دو تا ريل بي انتها در قطار محاليم دو تا نوجوان در هياهوي تير و تفنگ و جنازه دو تا كودك پير! درخت من و خاطراتم شقايق ترين لحظه ها را ثمر داد و آهوترين چشمها را به آيينه بخشيد. من و خاطراتم دوتا شعر كوتاه از يك رمان بلنديم! من و خاطراتم دو تا فال قهوه دو تا چاي داغيم پر از فيلم هاي سياه و سفيد پدرخوانده ايم! من و خاطراتم دو تا روي مين رفتهء جنگ هستيم دو تا چشم مصنوعي سر به زيريم دو تا پاي مصنوعي رو به راهيم! دوشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٥
خوابنامه
خوابنامه
دلم براي تو براي آب تنگ مي شود به راه فكر مي كنم به كوه و قله اي كه فتح آن ترانه اي براي زمزمه است تو از پياده رو به قله مي رسي منم كه پشت ميزشيشه اي به راه فكر مي كنم وپله ها حكايت قديمي صعود از دل سقوط نيست من و هواي تو دو جادهء شبانه ايم دو ابتداي انتظار دو لحظهء هميشه در سفر دو اتفاق شيشه اي دو ناگهان شكفته بر لب درخت دو مست مست در پي شكار سيب! شراب ارغواني ام ! چقدر تشنه ام دلم براي تو براي خواب تنگ مي شود!
چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥
جنگل نوشته ها
رگبار، هاشور اين همه رنگين كمان را از كجا كش رفته اي بغض ناقلا! بهت سفارشي ام معناي بيهودهء ( آي گل گفتي ) نيست
تكرار خستگی است گيجم،كابوسم
درست مثل اين دايره اي كه به رقص افتاده است گيجم درست مثل سياهي چشمانت كه دو دو مي زند اما هنوز از خط پايان دو صدمتر رد نشده است! گيجم مثل زبانم كه له له مي زند براي لال شدن! در به در تنهايي و پاييز روبرويم هيچ درختي هيچ برگي را براي آذوقه زمستانش نگاه نداشته است چه خش خش غريبي مي گريزد از اين همه پا روي اين همه برگ گاهي قراري دارم با جنگل براي سعی و صفا اما درخت ها و مه بی قرارم كردند! هوا درست مثل صدايم گرفته است! اين همه باران را از كجا كش رفته ای بغض ناقلا؟!
وحيد اميري دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٢
اعترافات زن زمستانی جنونم را پايانی نيست عقلم را نيز! حماقت های بسيارم را نهايتی نيست ای مردی که از بی پروايی گلها خشمگين می شوی اين منم! از روزی که زاده شدم زنانگی ام کوبنده و سوزنده است تندرها بر کرانه هايم فرود می آيند اين منم! از روزی که عاشق شدم بادبانهايم رها گيسوانم رها رگهايم، باز باز رودهايم تمام سدها را می شکنند! در برابر گردبادم هراسان و متعجب نايست! من زنم! زنی که هيچ مرزی را بر نمی تابد! (۲) اين منم سرور من! اين منم بی هيچ رنگ و لعابی عشق من زمستانی است حس نمی کنم که زنم اگر زمستان به پايان برسد عشق من جنون است. حس نمی کنم که زنم اگر پوستهء اشياء را نشکافته باشم عشق من انتحاری است. اگر شبی به دريا پرتابم کنی می بينی که روی آب راه می روم عشق من کودکانه است اگر يکبار مرا در بر بگيری بين زمين و اسمان پرواز می کنم کودکی ام را سرزنش نکن من بدون کودکی ام پروانه ای چوبی گلی،کاغذی و تابلويی سپيد سپيد خواهم بود! (۳) ای نشسته همچون پادشاه بر سر کاغذهای خويش ای پادشاه بر النگوها و دستبندهايم بنويس! بنويس بر دامنم بر پلک ها بر بادها بر موجها بر بارانها بر آبراهها! آرزويم اين است فتحه يا ضمه يا کسره يا گل کوچکی در باغ تو باشم! اگر امکان داشته باشد دوست من البته اگر امکان داشته باشد! (۴) ای مردی که از سلطهء زمان و مکان رهايم ساختی کاش می دانستی چقدر خوشحالم و چقدر خوشبختم و چقدر احساس آرامش می کنم! هر چيزی در خانه صميمانه ات مرا بر می انگيزد قالی های سرخ گلها و تابلوها و توتونی که نمی خواهد از ديوارها عبور کند مرا بر می انگيزد حتی صندلی ها نيز احساس آرامش می کنند! (۵) ای که در صندلی چرمی ات غرق شده ای آيا مرا می بينی در ازدخام کاغذها؟ ای کاشته شده همچون گل در اعماق به دستهايت حسودی ام می شود دوست من وقتی که کاغذها را می نوازی! به بوی مرکب حسودی ام می شود به بوی سکوت بوی چوبها و آتش به نامه های عاشقانه ای که می نويسی حسودی ام می شود به گربهء خانگی ای که در آغوش می گيری و حلقهء فنجانی که به دست می گيری حسودی ام می شود. (۶) سرور من ای که در انتهای دنيا نشسته ای مرا به ياد نمی آوری؟ من آنم که از کف روی دريا ساختی ام مرا از سنگ ياقوت و مرجان درست کردی من انم که اگر دلت می خواست صدايم می زدی: ای ماه دوران! ای با دستهايت زنانگی ام را ساختی ای معمار هندسهء اندام معمار موج موج گيسو معمار فصل زردآلو و انار ای که با عشق خويش زيباترين وطن ها را برايم ساختی!
سعاد صباح شاعرکويتی از کتاب در دست انتشار(زن بی کرانه) ترجمه/وحيد اميری آذر۸۲
یکشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٢
بازگشت به آينده در کوچه پس کوچه های پاييز باستانی برای کسی که دستی برآتش شعر دارد همواره بهانه ای است برای ترنم و سرودن شعری که مدح کسی نباشد و ساحت والای آن را قربانی هيچ صاحب منصب و قدرتی نکند. در کوچه پس کوچه های پاييزسری در کتابهای ساکت و مغموم شعر داشتم.از قضا در ميان کتابها؛کتابی سبزرنگ بيشتر از کتابهای ديگر رخ می نمود.کتاب سبز را از ميان انبوه کتابها بيرون کشيدم.ديوان غالب دهلوی شاعر فارسی زبان ديار هند بود.به رسم تفاءل کتاب را بازکردم:«هزار بار برو صد هزار بار بيا!» از روانی و سادگی اين مصرع به وجد آمدم.کمی دقيق تر که شدم ديدم چه پارادکس جالب و ظريفی در اين سطر نهفته است.با خود گفتم مگر می شود کسی که هزار بار می رود در همان حال صدهزاربار برگردد؟! ترنم تازه ای پيداکرده بودم و گاه بلندوگاه آرام زمزمه می کردم:هزارباربرو صدهزارباربيا! در غوغای لذت بخش برگهای خلوت و بارانی و زمرمه شعر؛نيم نگاهی هم به اوضاع بيرون داشتم.کمی که گذشت؛جرقه سوالی در ذهنم زبانه کشيد:اوضاع درون و بيرون اتاق مصداق اين شعر نيست؟! نمی دانم چرا ناگهان به ذهنم رسيد با الهام ازين مصراع نمايشنامه ای بنويسم: زمان -- حال مکان-- تالار وحدت! نور-- موضعی! در سمت راست صحنه عده ای سياه پوش ودر سمت چپ آن عده ای سپيدپوش گرد آمده اند.راوی هاج و واج به دو سوی صحنه می نگرد. ناگهان سياه پوشان رو به راوی فرياد می کشند:هزار بار برو! راوی سراسيمه در حال رفتن است .سپيد پوشان از ديگر سوی صحنه فرياد بر می کشند:صد هزار بار بيا! راوی در کش و قوس رفتن و آمدن است و.... از هياهوی صداهای صحنه دور می شوم.از خود می پرسم:آيا فردا گوش صداهای مغلوب؛صداهای غالب را خواهد شنيد؟! شنبه ٥ مهر ،۱۳۸٢
اکنون ماييم و جنون عشق در نم نم بارانها ماييم و شب کوچه سگهای خيابانها!
ماييم پراز نعره ماييم پر از فرياد شيريم پراز شيرين کوهيم پراز فرهاد!
ما شعله ور اکنون رويايی فرداها موجيم پر از طوفان در آبی درياها
روديم پر از رفتن ابريم پر از باران راهيم پر از قله خاکيم پر از انسان!
خاکستر بوداييم آتشکدهء هستی زرتشت مسيحايی هو هو زده در مستی! ------------------ همسفرهء اندوهيم همداغ شقايقها هم آيينهء بغضيم همسايهء هق هق ها!
ماييم و خدای عشق در خلوت بارانها ليلای شب کوچه مجنون خيابانها!
وحيداميری/شهريور ۸۲ سهشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٢
کاش می دانستم
کاش می دانستم چگونه دردها را سرگردان سازم وبا مهميز درشکه چی شلاقشان بزنم کاش می دانستم چگونه می شود فقر را به سرداب فرستاد و درحصارش يچيد! کاش می دانستم چگونه می توان آه های گوناگون را به سرزمينی ديگر تبعيد کرد کاش می دانستم شاديها را چگونه با قلبم بياميزم و ردای شادمانی بر تنشان کنم کاش می دانستم چگونه شر وبدی را به زنجير بکشم و در قلعه ای زندانی اش کنم کاش می دانستم چگونه می شود شب جلاد را تکه تکه کنم و با صبحی چشم نواز نجات يابم کاش می دانستم شب چگونه شب است و سيده دمان را طولانی می ساختم کاش می دانستم چگونه می توان در ميان جمع، ترانه روح بخوانم کاش می دانستم چگونه می شود رويا را ادامه داد ودست بيداری را به زنجير کشيد کاش می دانستم چگونه همسايه بر نعش گل گريست کاش می دانستم چگونه درد فراگير را در بقعه های غربت جا بگذارم کاش می دانستم چگونه می شود دردها را به زير تازيانه گرفت و به دره پرتابشان کرد کاش می دانستم چگونه نسيم ها را بدون خط کش اندازه گرفت کاش می دانستم چگونه رود به بطری می ريزد کاش می دانستم چگونه می توان با موشک کاغذی پرواز کرد کاش می دانستم چگونه باد گيسوان دختر روستا را شانه می زند کاش می دانستم چگونه گردباد سرگردان را به چار ميخ بکشم کاش می دانستم چگونه می توانم نامم را عوض کنم واسم بلبل روی خود بگذارم! کاش می دانستم چگونه ردايم را به صخره های عريان عاريه بدهم کاش می دانستم چگونه جوابگوی زلزله های حافظه ام باشم کاش می دانستم چگونه درونم را از اين همه کاه و زمختی های زشت تميز کنم؟ کاش می دانستم چگونه اعضای بدنم را به عزلتگاهی دور بيافکنم کاش می دانستم چگونه جنگل به دريا می ريزد و بوسه سبزش را بر ساحل جا می گذارد؟! کاش می دانستم چگونه ماه تابستان مثل سيل بر پشت بام می ريزد و کودکان شهر نورهايش را می نوشند؟! کاش می دانستم چگونه آتش در کف دستم شعله ور می شود و مرا بی هيچ سلام و عليکی ترک می کند کاش همه اين چيزها را می دانستم کا ش می دانستم! هاشم شفيق شاعر عراقی مقيم لندن ترجمه وحيد اميری پنجشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٢
کيميای سعادت(برای دوست ديرين اکبر گنجی)
دوشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٢
صبح بخير!
اين روزها همه يک جور گرفتار سکوت و بهتی ناخواسته ايم.اما رسم جوانمردی نيست اگر يادی
¤ لينك |ساعت ۱:٤٤ ب.ظ وحيد اميرياز دانشجوي عزيزی که در محاق سلول است ؛ نکنم.منظورم ياشا صمدی از بچه های خوب و زلال نشريه پاکدامن هفت سنگ است.به سهم خوداميدوارم هرچه زودتر آزادی اش را ببينم. نيک می دانم که اين روزها بچه های هفت سنگ دل و دماغ هيچ کاری ندارند و با بهت بلند؛بلند همديگر را می پرسند:چرا؟! صبح بخير! اي صبح دم بريده كه از پشت پنجرههاي بسته و پردههاي آويختهمان ما را ميپايي صبح بخير! اي غروب سرگرداني كه پيراهني از شفق بر تن داري و داخل سرداب وسيعي به نام شب ميشوي صبح بخير! اي مادر ويران شدهام كه دستهاي نيرومند و عرق كردهات به شاخهء خشكي در شيب پرتگاه چسبيده است صبح بخير! اي خواهر ساده و فربهء من كه داروها وجوجههايت فراوانند و ما شيره افكار ترا همچون سرشير ميگيريم صبح بخير! اي گرده ء ناني كه به تو ميپيوندم وقتي كه بر پياده روهاي گمراهي و برنامه ريزي شده مي غلتي و با باد مسابقه ميدهي صبح بخير! با شمايم آقايان و خانمهايي كه در ادارات بي شمار دولتي مشغوليد كارمندان كم كار وحرفهاي عاشقانه و خميازههاي كشدار! صبح بخير! اي وطن سرراهي ای وطنی که ریختن خونت حلال است اي وطني كه در جستجوي وطني صبح بخير! اي كارخانههايي كه در غبار و عنكبوت سكونت داريد واينك منتظر گشودن عقدههايتان هستيد صبح بخير! اي سايههاي سياه كه با هراسي شكوهمند ما را به سكوت وا ميداريد چه كسي جرات دارد به سلطه ءمطلق شما بگويد: نه صبح بخير ! اي تن تشنهء عشق كه تنها عشق را براي جنگ وشهادت و پيروزي تشنگي ميبخشي صبح بخير! اي ماشينهايي ((بي ام و)) و بنزهاي گران قيمت كه در جادههاي زيبا ويراژ ميدهيد و شيهه ميكشيد و انقلابي زادهها را سوار كردهايد صبح بخير! اي آرزوهاي انباشته در كيسههاي زباله پيادهروها كاميونهاي خالي به سويتان ميآيد اما شما همچنان در پي روياهاي بلند خود هستيد صبح بخير! اي دوستان كه اززندگي و كار ناوال ديوانه وار آن بيرون رفتهايد و بر ديوارهاي زندگي كمي از خون تازه و نگاههاي پراكنده خود باقي گذاشتيد صبح بخير! اي حقيقت نامعقول اي حقيقتي كه عقلها را منفجر ميسازي صبح بخير! اي آزادي خونين اي عاشقان آزادي و بچه هاي سنگ اي فلسطيني كه نهنگ يهودي تورا بلعيد صبح بخير! اي كتابهاي دلربايي كه از پشت ويترينهاي شيشهاي به ما چشمك ميزنيد و ما شما را نديده ميگيريم و سر بزير ميگذريم صبح بخير! اي آرزوهاي سبز كه سايههاي بلندتان همچون پاهاي لك لك در افق پيداست صبح بخير! اي كاريزهاي روسي كه يهودي هايت را بر آسمانخراشهاي نيويورك و تل آويو سرازير ميكني صبح بخير! اي كينه ءمقدس كه ناچار آتشكدههايت روزي بلند بلند مي غرند صبح بخير! اي برگه ليسانس اي شقيقههاي خونين شده با كودكي فرزندانمان صبح بخير! اي سورههاي انعام وبقره شعرا و قارعه سوره ضحي و فتح و فاتحه صبح بخير! اي نااميدي ارغواني اي شادماني خاكستري اي اسلحه ءبراق صبح بخير! اي شعرهاي من كه تنها يك بار نور را ميبينيد وقتي كه از چاپخانه به انبارها برده ميشويد صبح بخير! اي قربانيان اردوگاههاي صبرا و شتيلا و شكست ژوئن كه يهوديان راشگفت زده كردي اعراب را مدهوش صبح بخير! اي پناهگاه صوفيانه و آسوده اي گوشههاي دنج و خانقاهها و تكيه ها اي مجلات فرهنگي وعقلهاي بازنشسته صبح بخير! اي انتظار من كه صبرت تمام شد اي صبر من كه پر ازانتظاري صبح بخير! اي پروستريكا اگر چه هنوز درها باز نشدهاند پيش بيا درها را از پاشنه درآور و داخل شو صبح بخير! اي تبليغات مسلحی كه شب و روز حقايق را جعل ميكني و شب و روز ميكوشي كه به آن ايمان بياوري صبح بخير! اي رفيقان هميشگيام اندوه وشعر ترس و فقر صبح بخير! اي دستفروش باهوش كه بر شيشهات نوشتهاي لباسهاي كهنه نو! اي روشنفكران ما صبح بخير! اي شهر زاد مسكين كه از ديدن سريالهاي ما دهانت همچون دهان مردم از تعجب باز مانده است صبح بخير! اي زن طناز كه گامهاي عاشقانهات را ميكوبي و بر پياده روها همچون جشني -درست مثل جشن آزادي- پيش ميروي صبح بخير! اي اندوه سپيد اي شادماني لاجوردي اي آينده ترسناك صبح بخير!صباح الدين كريمي (شاعر سوري) ترجمه وحید امیری [خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |